
|
منوی اصلی
نویسندگان
آرشیو
|
تقدیم به تو (عزیز لحظه های تنهاییم )
تو فصل زرد گريه هام بهار آرزوم تويي تو خواب و تو بيداري هام هميشه پيش روم تويي جز تو نمي خوام دلمو به هيچ نگاهي بسپرم گفتمو باز بهت مي گم از ته دل دوست دارم دلم نمي خواد صداتو يه لحظه از ياد ببرم من هميشه ناز تورو هرچي كه باشه مي خرم مي خوام هميشه باشي و خنده رو لبهام بشوني هرچي كه دلتنگي دارم از دل تنهام بروني بيا بيا بيا تا باز دست توي دستات بذارم بذار كه دنيا بدونه دوست دارم...دوست دارم
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 19:23
|+|
اينم از تولد من 20 ساله شدم
تقدیم به عزیزترین فرشه روی زمین تقدیم به آبجی خودم از طرف داداشت مهدی تولدت مبارک زیر سایه امام زمان
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در جمعه چهارم خرداد 1386 و ساعت 16:29
|+|
دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام جود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 15:4
|+|
وصيت نامه يک عاشق اگر مردم و ندانستيد جسرم را کجا ست نامه ام را به باد بسپاريد هر کجا ارام گرفت در آنجا مقبره اي بنا سازيد و مرا در تابئت سياه رنگي بگذاري دستانم را بيرون ار تابئت بگذاريد تا همه خلق بدانند که که هر چه سياهي روزگار بوده است من کشيدم و در آخر نکه يخي بر مزارم بگذاريد تا تنها يگانه دلبرم برايم اشک بريزد
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در سه شنبه هفتم فروردین 1386 و ساعت 15:1
|+|
مرگ عشق
زندگي مثل شطرنجه ، اگه بازي نکني مي گن بلد نيستي ،اگه بد بازي کني مي بازي اما اگه خوب بازي کني همه مي خوان شکستت بدن
فرشتگان از خدا پرسيدن خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته
از روز اول شوخي شوخي ..... گفت:مي خوام برات يه يادگاري بنويسم.گفتم: كجا؟گفت:روي قلبت. گفتم:مگه مي توني؟ گفت: اره. سخت نيست، اسونه. گفتم :باشه. بنويس تا هميشه يادگاري بمونه يه خنجر برداشت گفتم: اين چيه؟ گفت: حيسسسس !!گفتم: بنويس ديگه چرا معطلی ؟خنجر و برداشت و با تيزي خنجر نوشت،دوستت دارم اون رفته، اما هنوز زخم خنجرش يادگاري روي قلبم مونده!!!
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 0:43
|+|
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:21
|+|
![]()
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:19
|+|
پرواز را به خاطر بسپار پرنده رفتنيست
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:17
|+|
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 15:47
|+|
نوشته شده توسط دختر شاه پریون در دوشنبه دوم بهمن 1385 و ساعت 15:30
|+|
|
درباره
آمار سایت
طراح قالب
سید مرتضی قاسم پور
|